تبليغاتX
زیر چتر تا زیر باران
زیر چتر تا زیر باران

دستت و بده من تا خدارو نشونت بدم


من همونم

من همونم

اره من همونم پریسا همون یونس عاشقم همون یونسی که میگوفتی جونم،جونش در میرفت

ولی حالا اینم

ولی حالا اینم چون بی وفائی دیدم،حالا اینم چون دیدم من منم ولی تو،تو نیستی

دیدم دلتو ازم مخفی کردی دیدم را به را گریوندیم دیدم منو ندیدی

اره من اینی که هستم یا شدم بی دلیل نبود تو نخواستی من،من باشم

ولی باز من همونم اگه تو،تو باشی

من همونم اگه تو بخوای من همونم اگه ببینیم

من نارحتم از دست خودم که چرا دووم نیاوردم و ریخت سقفی که به تنهائی ساخته بودم

تو دیر به خودت اومدی پریسا،خیلی دیر

ولی بازم وقت برا ساختن هست وقت واسه زندگی وقت واسه.............خیلی چیزا

پریسا بجنب!تلاش کن چون این بار دیر کنی دیگه من نیستم،نیستم  این نیست که میرم

اینه که میمیرم

پری خیلی تنهام بیا همدمم باش،بیا دلدارم باش بیا جونم باش بیا عشقم باش مثل اون اولا

بیا نذار تنها بمونم

اگه بری تنها میمیرم

یکشنبه هشتم شهریور 1388 توسط من + تو = ما |

برای همیشه دوستت دارم

 

نشستم و فکر کردم

راه رفتم و فکر کردم

خندیدم ، گریه کردم ، خوابیدم و باز هم فکر کردم.

دلم شور زد

دستم لرزید

لبهام بهونه گرفت

باز هم فکر و فکر و فکر

من دوستت دارم ، شکی درش نیسن نازنینم

وجودت برام نعمته ، شونه هات تکیه گاهمه.

آغوشت امن ترین جا و دستات مهربون ترین دستای عالمه برام.

من میخوام این آغوش، این دستا ، این شونه ها و این چشما تا همیشه مال من باشه ولی ....

چشمایی که غرق میشدم یه روزی تو صداقتشون دیگه اجازه نمیدن حتی

عکسمو ببینم تو سطحی ترین نقطه ی  اشکاشون . صداقتی که همون روز اول. وقتی

نشستی روبروم و گفتی من همینیم که روبروتم و همین میمونم ، باهاش ستونای یه خونه رو بنا کردم.

درسته خونم تو نصفه ها خراب شد و ریخت. ولی ستوناش محکمه و هنوز یادم نرفته عشقت.

یادم نرفته بیتابی یات ، یادم نرفته گریه های بی ریات.

 یادم نرفته وقتی 10 دقیقه طول کشید تا مرگم و قسم بخوری.

یادم نرفته حتی سخت بود به زبون آوردنش برات.

درسته دیگه چشمات غرقم نمیکنه تو مهربونیش،

 درسته دیگه نیازی به زمان نداری تا قسم بخوری، درسته زبونت دیگه نمیگیره وقتی میگی جون پری.

 درسته دیگه عادت شده بودنم ولی دوست دارم.

ولی هنوز گذشته ها برام حرمت دارن ، با هم بودنامون برام حرمت دارن ، تو برام حرمت داری.

مهم بود ولی دیگه مهم نیست که چرا دیوارای خونه ی عشقمون بالا نرفت. همین ستونا برام مهمّ ن.

تلاشی نمیکنم برا ساختن دوباره.

دیگه دستام خالیه. دیگه قدرت ندارم.

 دیگه نمیخوام

.

.

.

نمیتونم.

توام اسرار نکن به ساختن

فقط اگه میتونی خراب نکن عزیزکم

باش و باشم تا ببینیم چی میشه.

غصه نخور وقتی ناراحتی آروم نداره دلم.

گذشته که گذشته

آینده هم هنوز نیومده

ولی زمان حال مال من و توا

بیا گذشته ی خوبی ازشون به جا بذاریم

میدونم اگه بگم دوستت ندارم همین چند سالیم که گفتی میمونی رو نمیمونی و  میری ،

ولی این حق و از خودم نمیگیرم که داشته باشمت

حتی اگه خودخواهی باشه.

.

.

.

.

دوستت دارم

 

 

شنبه هفتم شهریور 1388 توسط من + تو = ما |

 

 

بی خیال گلم

پاکش کردم

نیازی هم نیست وقتتو بگیری برا خوندنش

پاشو برو به کارات برس

 

شنبه هفتم شهریور 1388 توسط من + تو = ما |

یه بار برای همیشه

سلام عشق من 

سلام عشقی که با بی لیاقتیم از دست دادمش

سلام که تا امروز حالیم نبود چرا وقتی از ازدواج حرف میزنم حالت بهم میخوره

سلام پریسائی که از دست دادمش و هنوز فکر میکنم مال منه

سلام

تمام دنیا الان اوار شد رو سرم وقتی دیدم چی واسه ارزو نوشتی

یه بار اشتباه کردم یه بار واسه همیشه

نمیدونم چی بگم جز اینکه شرمندتم واسه همیشه برا تمام لحظه لحظه هایه زندگیم

ولی بدون دوست دارم حتی بیشتر از مادرم

این دیگه دروغ نیست مطمئن باش گلم

بهت قول میدم پشیمونی رو تا وقتی میبینیم تو چشمام ببینی

سلام عشقی که با بی لیاقتی از دستش دادم

شنبه هفتم شهریور 1388 توسط من + تو = ما |

اینجا ...

 

اینجا قرار شد ما بنویسیم ولی

من نوشتم

اینجا قرار بود ما بیاییم ولی

من آمدم

اینجا قرار بود ما بخوانیم ولی

من خواندم

اینجا قرار شد ما بمانیم

ولی من ماندم

اینجا فقط قرار بود ما باشیم

ولی...............

 

 

جمعه بیست و ششم تیر 1388 توسط من + تو = ما |

عشق یا هوس

 

 

http://www.parsianstore.ir/view/5945.aspx

سه شنبه دوم تیر 1388 توسط من + تو = ما |

نبودن برای بودن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

يهو دلم خواست بيام . يهوتر دلم خواست بنويسم.

عين اون وقتايي كه دلم ميخواد تب كنم و مامان برام سوپ بپزه.

خودش اومد . خودش بريد . خودش دوخت . خودش پوشيد . خودشم رفت.

به من گفت فكر كن.

خيلي سعي كردم ولي نشد،

 به خدا نشد.

يعني  حتي خواستم ولي نتونستم.

يه بار  عقلم بود حسش نبود. يه بار حسش بود عقلم نبود.

يه بارم كه هر دوتاشون بود موضوع يادم ميرفت.

موضوع اينه كه من بايد نباشم كه باشم ، شما ميفهمين يعني چي؟

 سخته فهميدنش يا من بي سوادم؟ زوري كه نيست، اينم اينجوريه فكرش.

 ميخوام يه بارم كه شده ببينم اگه به فكر ديگران باشه به كجا ميرسم.

راستش من  اصلا نفهميدم به خدا چي به چيه. مثال درستي نيست ولي عين اين ميمونه كه

 امروز غذاتو نگه داري كه هفته ي بعد بخوري. ولي تا هفته ي بعد يا خودت مردي از گشنگي ،

 يا غذات قابل خوردن نيست و از بين رفته ، يا ديگه رمقي واسه خوردن نداري.

من كه اينجوري فكر ميكنم.

من اصلا با آرزوهاي دورو دراز مشكل دارم.

الان تو هستي منم هستم.

فردا معلوم نيست من باشم توام باشي.

من وقتي الان بتونم باشم. نميتونم نباشم.

وقتي الان هستم چرا ميخواي نباشم كه فردا باشم؟؟؟

هه .

چه مزخرفاتي.

چه ميدونم چي ميگم و چي ميخوام.

اينا خاليم ميكنه فقط

شايد بگي چرت و پرت ولي منو ارضا ميكنه.

 ميترسم فقط

ميترسم هي نباشم كه باشم ، يهو ديگه نباشم.

نباشم كه ببينمت

نباشم كه ببوسمت

نباشم كه مال من باشي

نباشم كه مال تو باشم

يا اينقدر عادتم بدي به نبودن كه ديگه نخوام كه باشم

هيچ وقت دوست نداشتم وسط بودنو .

يا بايد بود

يا نبود

كم بودن و اصلا فهم نميكنم.

 

 

 

دوشنبه یازدهم خرداد 1388 توسط من + تو = ما |

احساس

دوست دارم 

نمتوني بفهمي چقد! دارم بال در ميارم

تو دلم غوغائيه دلم ميخواد اينجا پيشم بودي و از ته دل

بغلت ميكردمو ميگفتم چقد

همه اين كارائي كه من كردم واسه تولدت مقابل يه

لبخندت صفره صفره

خيلي چاكرتيم به مولا

شنبه نهم خرداد 1388 توسط من + تو = ما |

تولدم مبارک

 

واي كه امروز چه روز قشنگيه

من خوبم تو هم خوبي

چون امروز خوب بود و قشنگ

راستش من همه ي روزاي تولدم قشنگ و دوست داشتني بوده

ولي امروزيه چاشنيه قشنگم به خوشيام اضافه شده بود.

امروز من تولد 19 سالگيمو با عشقم جشن گرفتم ( يعني گرفت ء يه دنيا غافلگيرم كرد )

19 سال پيش توي يه همچين روز قشنگي خدا من و فرستاد رو زمين

 واسه انجام يه معموريت بزرگ

يه آقا پسر كوچولو كه اون موقع فقط  6 سالش بود شايد حتي روحشم خبر نداشت كه

 خداي خوب و مهربون واسه لحظه لحظه ي تنهايياش يه همزبون فرستاده براش.

ولي بزرگ و بزرگتر كه شد يه روز دختر قصه عين زورو با اسب سفيدش

 اومدو اون و از دست آدم بدا

 ( دخترا) نجات داد و از شهر سياه غصه به شهر سرخ عشق برد.

 ( خب هميشه كه نبايد پسرا با اسب سفيد بيان ء يه بارم دخترا بيان )

و حالا هم بعد از گذشت يك سال از آشناييمون ما باز هم عاشق همديگه ايم

 و اين عشق با اميد به خدا د اره روز به روز بيشتر ميشه.

 يادمه پارسال وقتي داشتم شمع تولدم و فوت ميكردم آرزو كردم به لطف و بزرگيه خودت

 آدمي رو پيش روم بذاري كه  دوسش داشته باشم و دوسم داشته باشه ء

 ازت يه عشق بزرگ خواستم و يه وصل آسموني.

و امكان نداره يادم بره  كه چقدر زود آرزوم براورده شد.

عزيزترين من درست فرداي روز تولدم  دلم رو دزديد.

امروز تولدمه ( ۷ خرداد) و فردا يعني 8 خرداد اولين روز آشنايي ما.

و حالا من امروز وقتي داشتم شمع تولدم و فوت ميكردم ء

 آرزو كردم عزيزترينم هميشه و هميشه مال من و با من باشه.

ازت خواستم سالم و سلامت باشه و هميشه بعد از تو و بابا سايش روي سرم.

سلامتيه باباي عزيزم و خواستم و مامان مهربونم و ء

و موفقييت هر دوتامون رو توي زندگي و كار و تحصيل .

و ازت خواستم خوانواده ي 4 نفريه ما يه روزي  به لطف و مهربونيه تو

 با وجود يونسم 5 نفري بشه.

.

.

تازه يه عالمه امروز خوش گذشت. بعد كيك خورون رفتيم ناهار ء ميگو سوخاري خورديم

كه من خيلي دوست دارم.

بعدشم يه فيلم خوشگل ديدم كه خيلي ناز بود.

يه فيلم قديميه ايراني كه گوگوشو بهروز وثوقي  بازي كرده بودن توش ( همسفر )

بعدشم كه تا عصر من بودم و عشقم.

تازه كادو هم گرفتم ء ايناهاش

توي جعبش هم 2 تا قلب خوشكله فيروزه اي رنگه . ( دست عزيزم درد نكنه )

 

 

 

اینم یه سبد خوشگل با ۶۹ شاخه گل سرخ

 

 

خدا جونم دوست دارم واسه همه مهربونيات و  همه بزرگيت.

 

 

پنجشنبه هفتم خرداد 1388 توسط من + تو = ما |

شکرت خدایا

 

 

چه روزي بود امروز

خييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييلييييييييييييييييييييييي عجيب

اولش بدترين و آخرش بهترين روز عمرم بود

عزيز دلم حالش خيلي بد شد. كم مونده بود هيچي هيچي همه اين يه سال عشق و به باد بديم

ولي خب به لطف خدا نه تنها پيوندي كه بينمون بود گسسته نشد بلكه محكمترم شد.

خدا جونم يونسمو هميشه سالم و هيشه خوشحال نگه دار ( هميشه هم برا من نگهش داريا )

دوستتون دارم خدا جونم هم تورو هم يونسمو.

 اهان راستي شبنم جونمم خوشبختش كن ايشاالله. خيلي مهربونه و خيلي هم ماه.

اگه امروز پيشم نبود واقعا نميدونم چيكار ميكردم. راستش اصلا فكر نميكردم اينقد دست و پامو گم كنم.

خدايا شكرت كه امروزمون به خير گذشت.

 

 

   شكرت خدايا.

 

دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 توسط من + تو = ما |